صفحه اصلی arrow زندگی نامه و خاطره ها arrow خاطرات شخصی arrow ازدواج  
ازدواج نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط ز.انصاری   
18 فروردين 1388 ساعت 06:10


 

ازدواج
 

 

خیلی نگران بحث ازدواج بودم چرا که اولا دلم نمی خواست در این سرور کم بذارم و می خواستم تمام رسم و رسومات آن را رعایت کنم و از طرفی پول کافی برای انجام این کار نداشتم. حسابی کلافه بودم همانطور که در مراسم خواستگاری اشاره کردم درست پس از عقد شرعی برای من چند تا کار پیدا شد که مهمترین آنها کار در تعاونی دادگستری بود. ماهی دو هزار تومان حقوق در نظر گرفته بودند و حدود هشت ساعت در روز کار می کردم. مراسم ازدواج در تیر ماه برگزار شد لذا حدود چهار ماه کار به علاوه یک ماه عیدی باعث شد که از این محل حدود ده هزار تومان پس از انداز کنم. پولی رو هم که از محل انجام بقیه کارها به دست می آوردم تا زمان مراسم ازدواج خرج دوران نامزدی و هدایا و از این قبیل کارها می شد.
 

 

زمان انجام مراسم خرید رسیده بود و بنده فقط ده هزار تومان پول داشتم. به علاوه باید باشگاه رزرو می کردم و شیرینی و میوه رو نیز تهیه می نمودم. در کنار آنها، بحث عکاس و فیلمبردار که البته اون زمان اصلا رسم نبود هم برام خیلی مهم بود. خاله همسرم هم دستور داده بودند روز قبل باید مراسم عقد کنان باشد و سفره عقد هم باید توسط داماد چیده شود.

 

همه اینها وقتی بخواهد جزء بهترین ها باشد که خواست اصلی من هم همین بود نیاز به پول زیادی داشت و دست من خالی بود. به علاوه اصلا علاقه ای به دراز کردن دست نیاز به سوی دیگران نداشتم. خوب اینم از اون زمان هایی بود که می تونستم یک کمی با خدام حال کنم و باز همون شیطنت های سابق، که در مجلس عروسی بگم آقایان و خانم ها چون پول نداشتم مثلا کیک نخریدم و الی آخر... .

 

یه عمه دارم که فرزند نداره و نسبتا هم پولداره. خیلی دوستش دارم اونم من رو خیلی دوست داره. دو هفته مونده بود به جمع بندی مراسم، عمه ام از شهرستان اومد و زمانیکه می آمد حتما در خانه پدر من مستقر می شد. یک روز من رو صدا کرد و گفت خرج خرید عقد تو با من. گفتم عمه جان راضی به اذیت نیستم. گفت تو چه کار داری. من می خوام اینکار و برای دلم انجام بدم. منم از خدا خواسته قبول کردم.

 

دو هزار تومان برای پیش پرداخت اجاره باشگاه دادم و پنج هزار تومان لوازم برای خاله ی خانم خریدم که سفره عقد رو آماده کنند. سه هزار تومان پول پیش برای شیرینی و میوه و بستنی دادم. یعنی شدم آس و پاس، روز خرید رسید. من و عمه خانم و همشیره ی بزرگم و خاله خانم و خانم و زن دائی خانم رفتیم برای خرید. اول قرآن و بعدم آینه و شمعدان. برای قرآن چون از دوست پدرم خرید کردیم پولی پرداخت نکردیم و آینه و شمعدان رو از دوست خاله همسرم خریدیم. لذا با این مبالغ خرید رو انجام دادیم و نوبت لباس عروس شد. خاله خانم و خانم گشتی زدند و یک لباس انتخاب کردند و برای پرو به اتاق مخصوص رفتند. از سر کنجکاوی با عمه خانم رفتیم سراغ فروشنده که آقا لباس انتخابی قیمتش چنده؟ گفت: هفت هزار تومان. پشتم لرزید یا علی مدد طفلی عمه خانم. خاله خانم اومدن بیرون که آقا لباس اندازه نیست. سایز بزرگتر داری از اون مدل؟ و فروشنده گفت خیر. گشتی دوباره و انتخابی مجدد به عمل اومد و لباس به اتاق پرو برده شد. فروشنده در حالیکه ما هنوز کنارش ایستاده بودیم لبخندی زد و گفت: اگر این لباس را انتخاب کنند خیلی خیلی خوش شانسی. عمه خانم پرسید چرا؟ گفت: آخه قیمت این لباس فقط هشتصد تومانه. از اتاق پرو صدا بلند شد که لباس پسندیده شد و عمه خانم بلافاصله هشتصد تومان رو داد که بقیه متوجه نشوند. من همچنان مبهوت عنایت حضرت دوست بودم.

 

پارچه و چادر مشکی و چادر سفید و ... مانده بود. به محض اینکه وارد مغازه شدیم فروشنده جلو اومد و گفت آقا خیلی خوش شانسی( اینو بگم اون زمان با قیافه کاملا حزب الهی راه می رفتم. ریش بلند و موی کوتاه و پیراهن روی شلوار و ... )گفتم چرا گفت حتما مطلع بودین که الآن برای من جنس های تعاونی آوردند. گفتم نخیر. گفت به هر حال هر چی می خواین انتخاب کنین که شما اولین مشتری اونا هستین و انشاالله دستتون برکت داره. دو قواره چادر و کلی پارچه و ... رو خریدم صد و بیست تومان. همین داستان توی لوازم آرایشی هم تکرار شد. کم مونده بود که عمه خانم تو خیابون به رقص در بیاد.

 

با اجناس خریداری شده عازم منزل مادر خانمم شدیم. مادر خانم جنس ها رو دید. کمی اخماش و کرد تو هم که مگه شیرینی نخریدین. گفتم چرا، یادم رفته از ماشین بیارم رفتم و شیرینی ها را آوردم. دیدم هنوز پکره. گفتم چیز دیگه ای هم کسری داره .با عصبانیت گفت پس سرویس طلاش چی شد تا آمدم بگم ندارم که بخرم عمه خانم گفت: بی بی( مادر خانمم سیده )اون با من. می خواستم سر عقد بهش بدم و مادر خانمم آروم گرفت. شیرینی وشام رو خوردیم و برگشتیم خونه. یک دوست قدیمی و خوبم اومد دم در حیاط و گفت: یک دستگاه فیلمبرداری دارم که می تونم روزعروسی ازتون فیلم بگیرم. شوهر خواهرم هم که یک هنرمند معروف مشهدی بود به یکی از بهترین عکاسی های مشهد سفارش کرده بود که بیان عکس بگیرن. حدود چهارده هزار تومان پول عکاسی شد. البته اون موقع این پول رو ندادم. شوهر خواهرم حساب کرده بود ولیکن بهترین یادگار عروسی ما همون عکسهای زیبا شد. دوست داداشم بستنی و میوه را متقبل شده بود که تهیه کنه و پولش رو بعدا حساب کنم. شریک دائی خانمم کیک چهار طبقه بسیار بزرگی رو برای ما تهیه کرده بود( قنادی نانسی )عجب کیک با ابهتی بود. شیرینی مورد نیاز رو از بهترین نوع، تر و خامه ای برامون فرستاده بود.
 

 

شب عقد رسید و یک مراسم بسیار با شکوه رو شاهد بودیم. عکسبرداری های عالی، سفره عقد استادانه، شیرینی و میوه مناسب و درخور و خلاصه همه چیز عالی بود. ملیحه چه قدر خانم شده بود تا قبل از اون شب برایم کوچک به نظر می اومد. فردای اون روز، تو باشگاه، عجب شلوغ بازاری بودف اونقدر مهمون اومده بود که دیگه صندلی ها جای خالی نشستن نداشتند و مهمونها ایستاده بودند. چه پذیرایی عالی ای، عکسبرداری، فیلم برداری، کیک پنج طبقه ... و هر کسی رو هم که دعوت کرده بودیم به مراسم اومده بود. نگران کم اومدن میوه و شیرینی بودم که الحمدالله اونها هم مدام شارژ می شد و از همه به نحو احسن پذیرایی می شد.

 

مجلس تمام شد مهمون ها رفتند و فقط خودمونی ها موندند. برای عروس کشون اومدم بیرون از باشگاه. دیدم مادر خانمم در حالیکه به شدت عصبانیست و داره داد و فریاد می کنه و با خواهرم و عمه ام و خانواده ام در حال دعواست که ظاهرا در پذیرایی کیک از مهمون های مخصوص ایشون کوتاهی شده. سریع برگشتم به داخل باشگاه و به بهانه اینکه ببینم چیزی از کسی جا نمونده باشد شروع کردم به گشتن زیر میزها و صندلی ها و خودم و زدم به اون راه که انگار نه انگار بیرون چه خبره. راستش رو بخواین من اخلاق خیلی بدی دارم. اگه بالا بودم و توی جریان قرار می گرفتم ممکن بود همه چیز رو بهم بریزم و قضیه رو خراب کنم. دائی خانمم اومد دنبالم که محمد آقا بیا بریم عروس کشون. وقتی رفتم بالا دیدم همه چیز آروم شده و مادر خانمم رو از صحنه خارج کردن. منم خندان و شاد سوار ماشین شدم و رفتیم حرم. ماشین عروس یک رنو بود. ماشین دائی خانمم بود. تو خیابون دور زدیم و رفتیم خونه مادر خانمم. اونجا هم من اصلا به روم نیاوردم که چیزی شده. قضیه به خیر و خوشی تموم شد. شب رو اونجا برای اولین بار در کنار همسرم خوابیدم. تا اون زمان اجازه نداشتم شب ها خانه دائیم بمونم.

 

یادم رفت از پسر عمه تشکر کنم که در زمان اوج فعالیت برای انجام مراسم عقد و عروسی و خرید میوه و شیرینی و خرج عقد ... که به شدت نیاز به ماشین داشتم پژو سفید اش رو در اختیارم گذاشت. تقریبا به صورت شبانه روزی حدود چهار الی پنج روز از اون ماشین کار می کشیدم. اگه اون ماشین نبود جدا فلج می شدم ولیکن برای ماشین عروسی وقتی دیدم دائی خانمم علاقه مندند که ماشین خودشون ماشین عروسی بشه منم پذیرفتم. گفتم خوشحالش کنم آخه سید اولاد پیامبر لطف زیادی به من داشته.

 


تاریخ بروز رسانی ( 18 فروردين 1388 ساعت 06:10 )
 
< بعد   قبل >